هی نگو عاقبت، سرانجام، آخر ...! 
می‌رویم 
یک روزی می‌رویم 
که کفش‌های عیدمان را پاره کرده باشیم 
زردآلو شکوفه کرده باشد 
دردت به جانم 
تمامش کن 
ما حضرتِ امیرِ علف 
دستور به آب‌های روان داده‌ایم 
که از کنارِ شمعدانی‌های تشنه بگذرند. 

یک وقت‌هایی 
نزدیک به عطر زن 
می‌خواهم بی‌هوشِ ترانه شوم. 
هی تو هم تکرار نکن! 
پدرمان درآمد تا آدمی آمد اینجا! 
آوازهای آینه را فهمید 
بعد رفت 
ما هم گفتیم شاید از بادها 
شمالِ موافق، حرف دیگری دارد! 
حالا فکر کن ببین 
چقدر سزاوارِ بوسه بوده‌ایم 
اما یک عده 
با سنگ‌هاشان در دست 
پایین کوه منتظرند!