چه خوب می‌شد همین لحظه 
یک اتفاقی می‌افتاد 
مثلا باد می‌آمد 
می‌رفت باغ‌های بالا را دور می‌زد 
برمی‌گشت، خاک را بو می‌کرد، 
و از کنارِ شمشادهای شکسته 
بوی خوش آب و 
خبر از هوای حامله می‌آورد. 


شمعدانی‌های بالِ چینه‌ی مهتاب 
تب دارند، تشنه‌اند، بی‌ترانه‌اند. 
اصلا باد 
چرا از چیزی شبیه باران نمی‌خواند! 
آخر چه‌قدر 
تا کی باید با این چراغِ ترسو 
هی از ترسِ شب و 
هق‌هقِ گریه گفت و گو کنیم؟ 
پس کی می‌آید همان که می‌گویند 
دریا را با خود خواهد آورد!؟ 

مادرم می‌گوید 
برای شنیدنِ آوازِ آینه نباید عجله کرد، 
بالاخره می‌آید 
کسی که با زورقِ آوازهاش 
دریا را با خود خواهد آورد. 

می‌آید با آسمانِ بلند هم 
به بحثِ روشنِ باران خواهد نشست 
می‌گوید این شمعدانی‌ها تب دارند 
این باغ‌ها تشنه و 
این شمشادها بی‌ترانه‌اند 
کاری باید کرد!