قرار است فردا 
دو سه غزل 
به یک پَریِ دریایی بفروشم. 


آخر من یاد گرفته‌ام 
دریا را با دریا بشویم 
خود را با شعر! 


راستش را بخواهی ... ری‌را! 
یک روز پُشتِ همین پرچین 
چشم‌های یک آهو را بوسیدم 
بعد ... به من گفتند آهو نبود او! 
دو سه کبوتر 
به لکنتِ زبانم خندیدند 
ولی مگر من از رو می‌روم!