می‌گویند باران می‌آید 
اما من نمی‌بینم، 
زیر چتری از تردید می‌گذرم 
همه جا را 
بوی نوعی شقایق پُر کرده است! 


اصلا به من چه که شب 
تمثیل ظلمت است، 
ظلمت، گاهی بین‌الطلوعین می‌آید! 
و بامداد 
واژه‌ای بود که از آن 
تنها شاعری خسته مانده است. 
شتاب نکن 
از نسیما هم برایت خواهم نوشت 
دخترم دندان درآورده است 
دیری‌ست معنی نان را می‌فهمد 
بیست سال دیگر 
به او خواهم گفت: 
این شعر نیست 
که نان را قسمت می‌کند، 
این نان است 
که شاعران را تقسیم کرده است!