ری‌را 
به خاطر داری آن روز غروب 
تو گفتی بوی میخک و ستاره می‌آید، 
اما صدایی شبیه صدای بامداد آمد: 
شما شیونِ اسپند را 
بر آتش ندیده‌اید! 


بعد یک فوج ستاره‌ی سپید را دیدیم 
با آسمانی که باکره بود 
و ترانه‌ای که لبِ پنجره 
به گلویِ گلدان ... نُک می‌زد! 


من هنوز نمی‌دانم چرا 
غروبِ هر پنج‌شنبه گریه‌ام می‌گیرد! 
برایم بنویس 
شاعرانِ بزرگ ... به ماه کامل چه می‌گویند!