رفتم روی دیواری 
مُشرف به معنیِ نور، نوشتم: 
کبوتران را نکشید 
کبوتران ... بافه‌های نرگس و میخکند! 
فردای همان روز 
یک نفر دیگر آمد همه‌ی حروفِ باران را خط زد 
اصلا اطرافش را نمی‌پایید 
اصلا انگار از کسی نمی‌ترسید. 
من توی دلم گفتم: 
بافه‌های نرگس و میخک را درو نکنید 
هنوز خُرداد نیامده است!