من می‌دانستم 
زمانی دور 
مثلا سالها بعد 
باید به این شاخه‌ی شکسته پاسخ دهم: 
چرا باد آمد و 
ما نفهمیدیم! 


من نمی‌دانستم 
زمانی بعد 
مثلا همین یکی دو ساعتِ دیگر 
دیگر من نخواهم بود 
تا در غیبتِ آن همه پرستو گریه کنم. 


چه فایده که ستارگان ...! 
حالا ستارگان از برقِ نقره و از طیفِ ترانه بتابند!؟ 
راستش را بخواهی 
من آن‌ قدرها هم ساده نیستم 
که دلم به حرف‌های روزمره‌ی هر کَسی ...! 
این که آمده حتی دروغ می‌گوید! 


به منِ خسته‌ی ساده می‌گویند 
از شادمانی بگو، از امید و آینه بگو، 
آینه ... بگو 
متکایِ مشترک من و این مردمانِ صبور 
فقط خوابِ خوش و ماهِ بی‌پایان و 
چه می‌دانم ... 


کدام بالشِ ناز کدام پَرِ قو آواز بلبل و عطر انار ...، عناب، علاقه، آدمی. 


با این حال 
خالی از هر بیت و منظوری 
من فکر می‌کنم 
یکی از همین روزها 
پاره‌ی ابری آشنا می‌آید 
از فراز گلدان‌های تشنه می‌گذرد 
از فراز پیاله‌های خالی می‌گذرد 
می‌رود سراغ مرا از ستاره‌های دوردست می‌گیرد 
بعد که من آمدم 
با هم کاری خواهیم کرد، مثلا ...