برف که ببارد 
دیگر تو گریه‌های مرا نخواهی دید 
حضرتِ پولسِ نبی برادر من بود 
ما با هم در مقابلِ همین دیرِ کهنه درنگ کرده بودیم 
پولس هم مسلمان بود، 
یک عده خندیدند! 
من گفتم: 
- مسیحِ من، اهلِ همین کوچه‌های جنوبی بود 
من خودم گاهی اوقات 
زیر صلیبِ تبسمش بر تقدیرِ آدمی ترانه می‌خواندم. 


بیا، شانه‌های من هم خسته‌اند 
کف دست‌هایم شکوفه کرده‌اند. 


برف که ببارد 
بیا برویم جای خلوتی 
جای خلوتی از خوابِ فاطمه، مریم، نرگس و ماهْ‌زری، 
من کفِ دو دستم را نشانت خواهم داد 
اما خواهشم این است 
که از گُلْ‌میخِ ماه با کسی سخن نگویی، 
خوب نیست 
من اهلِ احتیاط و ترانه‌ام، 
فقط همین!