از شما چه پنهان 
کلیدِ این خانه را شبی، 
من ... شبی از شب‌های چکمه و تسلیم 
در سردابی دور و بی‌نشان 
جا نهاده‌ام! 
حالا هم نمی‌دانم چه کنم 
جایی را بَلَد نیستم 
کسی را ندارم 
اینجا من غریبم، می‌فهمید! 
دیگر هیچ کنجی از این خیابانِ کج و پیچ 
سرپناهی نخواهد شد. 



بعضی‌ها رشوه می‌خواهند 
رفتگرها ... عیدی 
رهگذران، سکوت 
و کسی اصلا متوجه ماه نمی‌شود 
که چقدر غمگین است! 
نه آشیانه‌ای در این حدود 
نه رفیقی از آن قرون، 
تو با خود چه کرده‌ای ... پسرِ سید ماهْ زری!؟ 


دارم راه می‌روم 
بارها سیاره‌ی آدمی را دور زده‌ام 
باز، برگشته‌ام سرِ جایِ نخستِ خویش، 
ای کاش لااقل 
نامهاتان را از یاد نمی‌بردم، 
یک دختری بود 
چشم‌هایش سبزِ مایل به تبسم بود، 
یحیی می‌گفت: 
- به دردِ تو نمی‌خورد! 
مگر زن ... جامه‌ی پشتِ این ویترینِ شکسته‌است یحیی!؟ 
خدا عمرت بدهد 
برو یک جای دیگر 
دست از سرم بردار ... به خدا! 
روی سخنم با خویش است 
یعنی با خودم هستم 
تا سپیده‌دمی دیگر 
شب، این شبِ چکمه و تسلیم را 
چگونه سَر کنم!؟