ما بودیم 
دوست بودیم 
هرمز بود، یار محمد، حمید، سیروس و ستاره 
چهار نفرِ اول، آخرین ستاره‌ی مرا نمی‌دانستند. 



من هم حرفی نمی‌زدم 
من عاشق ستاره بودم 
ستاره بالای بالای بامِ ما 
وسطِ یک آسمانِ آبی بود ...، 
گاهی اوقات می‌آمد حرفی می‌زد 
من حرفش را کفِ دستم می‌نوشتم 
بعد می‌دویدم، می‌رفتم می‌گفتم بچه‌ها ...! 
- یک شعر، یک ترانه‌ی تازه! 


یکی می‌خواند 
همگان ساکت بودند 
یادم رفت بگویم، ستاره همان ری‌را بود، 
چه فرقی دارد 
ری‌را ... همان ستاره است، 
بعد ... همگان ساکت می‌شدند، 
و یکی می‌خواند. 


ما بودیم 
ساده بودیم، 
سرخوشانِ همینطوری ...! 
سرمان برای شاه درد نمی‌کرد 
پول نداشتیم، می‌خندیدیم 
پشتِ هر واژه 
حتما پیِ معنای خاصِ دُرشتی نمی‌رفتیم 
معنی نداشت وقتِ عزیزمان را به آینه نفروشیم 
مرتب روبه‌روی آینه می‌نشستیم 
خودمان را درست می‌کردیم 
بعد ... ستاره به من می‌خندید 
من قبلا به عالم و آدمی خندیده بودم. 


چه کیفی داشت شب‌های روشنِ M.I.S 
زبانِ مشترکِ پرسه‌ها و 
سرمستیِ بی‌دلیل، 
باران هم می‌آمد 
خانه‌ی ما نزدیک مسجد بود 
من گاهی اوقات کلمات عجیبی می‌شنیدم 
کلماتی عجیب 
مثل ستاره، مثل دریا، مثل شبنم و ماه 
که اصلا از زبانم نمی‌افتادند! 


شاعرانِ شبنم و عَناب، فراق و فاصله، 
شاعرانِ خودم، شاعرانِ فهمیده‌ی شراب و علف 
دوستانِ پراکنده‌ی غمگینم 
یادتان بخیر!