فقط می‌دانم 
که تاریکی تا انتهای جهان ... تاریکی‌ست 
پس من چه کرده‌ام 
که باید از اندوهِ این همه چه کنم بمیرم؟! 


یک نفر ... بی‌جهت 
در انتهای کوچه با خودش می‌گوید: 
بی‌شک، شبی ... مُرغی آمده 
پَر بَر پیشانیِ خانه‌ی ما ریخته و رفته است، 
حالا به فرض که ریخت 
حالا به فرض که رفت 
ما چه کرده‌ایم 
که باید از اندوهِ این همه فلان ...؟! 


یک پیاله‌ی آب 
اندکی سکوت 
و صبح، که هزار و یک گُل سرخ ...!