می‌گویند از این اشتباه ساده‌ی مجبور که بگذریم 
به تدریج از میزانِ ابرها کاسته خواهد شد 
یک جبهه نورِ خالص 
از خواب همه‌ی کلمات خواهد گذشت 
و دُرُست در بی‌باورترین ساعتِ خاموش 
بر شبِ نزدیک‌بینِ بی‌چراغ ما خواهد بارید. 

من هم مثل مادرم 
باورم می‌شود، 
می‌روم رو به آسمانِ آسوده 
چیزی می‌گویم 
دعایی می‌خوانم 
خوابی می‌بینم، 
بعد ... نرسیده به آن صبحِ پا به راه 
باز باران می‌آید.